شنبه ها و دوشنبه ها میرم خانه سالمندان و میبریمشون حمام. با دوستای جدیدی که ۶ سال از خودم بزرگترن. میریم اونجا و من احساس قدرت میکنم. میریم اونجا و خودمو میبینم که ۵۰،۶۰ سال دیگه روی ویلچر نشسته و نمیتونه یه کلمه حرف بزنه. میبینم که دارن منو میشورن، خشک میکنن، لباسامو میپوشونن و بعد پوشکم میکنن و بعد تو اتاقی که رو تخت اون طرفیش یه پیرزنی با وضعیت بدتر از من خوابیده میذارنم رو تختم. اتاقی که هیچی نداره. و منی که هیچی ندارم. اون هفته یکیشون یه لیف داشت واسه خودش، لیفشو گم کرده بود. کلی خواهش و التماسم داد لیفشو پیدا کنم، پیدا نشد. امروز واسش لیف بردم :) و اینکه یه روزایی میاد که تمام داراییت از دنیا میشه یه لیف. یه لیف که همونم گم میکنی. یه جور عجیبی رهان. رها از همه چی. به جایی تعلق ندارن، یه کسی تعلق ندارن، هیچی ندارن. این احساس عدم تعلق آدمو دیوونه میکنه. حتی لباساشونم مشترکه. و این فوق العاده ترین حسیه که داشتم تو زندگیم، اینکه کسی رو دارای چیزی کنی. حتی یه لیف. اینکه بشی تعلق یه نفر، که اسمتو بپرسن، تورو یادشون بیاد، و تو بشی اون تعلق واسشون. و میخوام بگم که خالص ترین احساسا و خالص ترین دعا ها رو از آدمایی میشه گرفت که هیچ وابستگی ای ندارن. و میخوام بگم که من عاشقشونم، حتی اگه کرو لال باشن، زخم بسترای عمیقشون سر باز کرده باشه، بوی مشمئز کننده ی قبل حمامشون دل و رودتو تو هم بپیچونه. و میدونم که هیچوخ ازشون دست نمیکشم. از این کار دست نمیکشم. چون یه دریچه ای بود واسه رسیدن به زندگی ای که آرزوشو داشتم.
تو یه انجمن حمایت از کودکان کار هم رفتم. تو کارگروه بهداشت و سلامتشونم و وظیفه دارم واسشون پزشکایی پیدا کنم که بدون هزینه ویزیت کنن و بچه هارو ببرم دکتر. هنوز خیلی تو کار نرفتم.. فعلن یه متخصص زنان واسه ماماناشون هماهنگ کردم.. :)
همینجوری از زمین و آسمون واسم کار میاد :) امشب از طریق یکی از بچه ها معرفی شدم به یه گروهی که به دانش آموزای مناطق محروم کمک تحصیلی میکنن. واسه مشاوره کنکور :)
همه چی یه جور عجیبی واسم جور میشه. یکم ترسناکه، میترسم خیلی غرق شم توش. میترسم نتونم یا پذیرفته نشم، مخصوصن توسط بچه ها و مسئولین اون موسسه حمایت کودکان کاره. میترسم از اینکه بخوره تو ذوقم. ازاینکه به اندازه کافی خوب نباشم.
با یه سرعت عجیبی دارم رشد میکنم. حالم خوبه. احساس میکنم این همون چیزی بوده که تمام زندگیم جای خالیش رو حس میکردم و حالا انگار یه تیکه از پازلی که تو قلبم جاش خالی بود چفت شده سر جاش. انگار خون توی رگام بیشتره، قوی ترم، انرژی بیشتری دارم و چیزی اذیتم نمیکنه جز همین ترس از اینکه این تیکه پازل رو از دست بدم. مستقل تر شدم، تو رابطم با بقیه یا خونواده بهترم. تو رابطم با خودم که دیگه هیچی. و همینطور میتونم بگم اگه این مسائل نبود هیچوخ نمیتونسم به این راحتی و بدون اذیت زیاد از امین فاصله بگیرم.
اینکه میگن همیشه بعد از تموم شدن یه رابطه بیشتر طرفتو میشناسی درسته.
اوایل فک میکردم خیلی مثل منه، وابسته به خونواده. وابستس به خونوادش، منم هستم، اما فرقمون اینه که من وابستگی عاطفیم از روی علاقه و دوست داشتنه ۹۰ درصدش، وابستگی عاطفی اون از نیازه بیشتر. یجوری انگار خیلی هواشو داشتن و دارن و مواظبشن اما یجوریه که از درون احساس ناتوانی میکنه. از اوناییه که به نظر اعتماد به نفس زیادی داره، ولی اینجوری نیست درحقیقت. مث یه بچه ای که لوسش میکنی و واست پررو بازی درمیاره ولی وقتی حمایتت رو ازش میگیری خالی میشه و چیزی نداره. میترسه و همش از فکر از دست دادن آدما نگرانه. دوست داشتنیه. ولی بیشتر از اینکه به یه دوست و همراه نیاز داشته باشه تو رابطش میره تو نقش کودک و تو میشی والدش و همه مسئولیتا میافته گردن تو. بدحالیاتو ازش باید قایم کنی خیلی وقتا، باید مواظبش باشی و مدام ازش تعریف کنی و نذاری حس کنه کمه. باید واسش همیشه باشی و همیشه کامل باشی چون چیز نصفه نمیخواد. میدونم این رابطه ادامش منو پیر میکرد. انرژیمو میگرفت و آرزوهامو ازم دور میکرد. دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت اما میدونم که نمیتونه واسم شریک خوبی باشه. دوستیم و جز این چاره ای هم نداریم. وقتی حا لش بد میشه باهام حرف میزنه و من کمکش میکنم همچنان. و من با یه سرعت عجیبی دارم به آرزوهام نزدیک میشم
BREATH OF LIFE...