دارم میبینم که تو سختیا و موقعایی که حالم واقعن بده هیچ کاری نمیتونه بکنه. نمیفهمه حتی. و انقد مشمئز میشم از اینکه بهش پناه میبرم و بعد حس میکنم دارم با کسی حرف میزنم که هیچی نمیفهمه از من. بش حق میدم نفهمه البته. منو چقد میشناسه مگه؟ انتظار دارم مث ریحان باشه که با کیلومترها فاصله از رو سلام کردنم بفهمه حالمو؟ درسته نزدیک بوده، اما چی میدونه از من مگه.. چی میدونسته از من مگه..چی انتظار دارم... چی میخوام... از کسی که نمیشناسه منو.. تقصیر اونم نیستا.. رابطمون اشتبا بود. و حالا هی گوله گوله اشک بریز :) تاوان همه اشتباهاتت..
پرخاشگر شدم. دعوام میشه هی. تو خونه مخصوصن... زدم تو نت و دنبالش گشتم کلی، توشته ماهارو با آرزدهای خودشون بزرگ میکنن یادمون نمیدن زندگی کنیم. این میشه که تو بزرگیامون، حتی توان پذیرفتن مسئولیت خواسته های خودمونو نداریم. پرخاشگریم ولی جسور نیستیم. نوشته بود علت اصلی داشتن زمینش همینه، اینکه همیشه جای ما زندگی کردن و بعد ناگهان مارو رها کردن و حالا ما نمیدونیم چطوری زندگی کنیم. و دلیل اصلی بروزش میدونی چی بود؟ناکامی. یه حالتی که انقد تو فشار قرار میگیری که غریزه هات بیدار میشن و واسه حفاظت ازت شروع میکنن به پرخاش و برخوردای تند و خشن. برخوردای تند و خشن... واسه بقا، ولی خب،ما که یه نفر نیسیم. آدم ناراحت میشه میبینه یکیو ناراحت کرده، بیشتر اذیت میشه و بعدش باز بیشتر میره تو عمق ماجرا، و خب هی پیش میره، هی پیش میره... و تو غرق میشی.
راست میگفت. داشت بهش میگف یه چیزو یادت باشه، هیچوخ کسی تورو تو زندگیت جدی نمیگیره. خودتی که باید خودتو جدی بگیری..
منم و اتاق خفه، پنجره های بسته، صدای راه رفتن بابا از بین سکوتای آهنگی که تو گوشمه میاد، اشکام دیگه نمیان، دستمالمو گذاشتم رو میز. و دارم فکر میکنم که این پرخاش بد چیزی هم نیست. ولی نه نسبت به هرکسی، نسبت به اونایی که خطر دارن.
فردا دارم میرم خانه سالمندان. میبریمشون حمام... و امشب یکی از بدترین شباییه که تو ذهنم میمونه. حتی همینم ممکن بود نذارن برم، اگه آدمی نبودم که میدونستن زیر بار نمیرم. نمیفمم، اینا که انقد خوبن و منو دوس دارن، چرا انقد ناراحتم میکنن. بدم میاد از اینکه مایه به هم ریختن آرامش خونه باشم. نیستم، ولی حداقل اینجوری شده که نمیتونم جلوی بضی رفتارای مامان جلو خودمو بگیرم. نمیتونم برنگردم. چرا نمیذارن جوری که دوس دارم زندگی کنم. چرا همه کارای منو باید بکنن. چرا انقد باید برن و بیان واسه کارای من. خیل خب منو دوس دارن، ولی من اینو نمیخوام. من میخوام مستقل باشم و متصل. نه وابسته و جدا.
اما کیه که منو جدی بگیره،
خودمم حتی مطمئن نیستم جدی میگیرم خودمو یا نه.
و حالا چقد آرومم. از اونایی که بعد از یه تغییر و یه نگرش میاد سراغ آدم. از اونایی که پشتش حالا دیگه میدونم چیکار باید بکنم هست. از اونایی که میگه چرا باید باهاش حرف بزنی هی؟وقتی نتیجه ای نداره؟ چرا باید وقتس مشکلی داری بری پیشش؟ چرا باید زندگیت و خودت رو محدود کنی به این آدما، که بهتریناشون همین خونوادن که خب درسته خیلی جاها خطا داشتن و دارن ولی حداقل اینه که تا تونستن کمک کردن.و باید بپذیرم که یه چیزایی تو آدما هست که تغییر ناپذیرن. هرچیم اون کار واسشون مضر باشه و تو دوسشون داشته باشی و بخوای آسیب نبینن و واسه همین سعی کنی عوضشون کنی نمیشه. نمیشه.
باید بدونم که مسئول زندگیم خودمم. اون هرچیم بگه من به فکر توئم، من نمیخوام تو اذیت شی، تو اولویتی،همش دروغه. من اولویتم ولی در مواقع خاص و بین آدمای خاص. و اگه این فاصله رو خودم نگیرم و تمومش نکنم تا آخر تابستون اون همینطوری منو معطل خودش میکنه. و منو میکشونه دنبال خودش حتی تا پایان سال هفتم، تا جایی که یکی دیگه رو پیدا کنه، یا اونجایی که خونوادش بگن بسه دیگه، اونجاس که منو که مدت هاست معلقم نگه داشته رها میکنه و مث یه تیگه آشغال پرتم میکنه کنار و فقط یه ترحمی به من خواهد داشت و هم زندگی خودشو جهنم میکنه هم زندگی منو. نه که بگم آدم بدیه، نمیدونم ولی میدونم چه خواسته چه ناخواسته یه همچین اتفاقی میافته.. و من نمیخوام که این اتفاق بیافته. و نمیذارم این اتفاق بیافته. باید قوی باشی مریم. خیلی قوی. از موهات به رده این دفعه، الان باید یاد بگیری چجوری باشی و زندگی کنی. باید خودت خودتو تربیت کنی. باید خودت به خودت یاد بدی. باید خودت کاراتو بکنی. باید خودت از خودت کار بکشی. باید خودت باعث پیشرفت خودت بشی. باید خودت واسه خودت هدف داشته باشی. باید خود خود خودت باشی و کمکای بقیه رو هم ببلعی اما خودت راه بری. مث کنکور. باید باز دیوارتو پر کنی از هدفات. باید باز بزرگ شی. باز زندگی کنی. باید یاد بگیری. دنیا هر گهی هست تو یکی گه نباشی. زندگی میدونه من ازش چی میخوام. و منم میدونم اون ازم چی میخواد. و این یه معامله خوبه.
BREATH OF LIFE...ما را در سایت BREATH OF LIFE دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74