دات

خرید بک لینک
پیچیدگی.

درماندگی

ترس

خستگی

من کجام؟ چیکار دارم میکنم؟... نمیدونم. حتی نمیدونم دوست دارم چی بشه. این وضعیت داره خسنم میکنه. این وضعیت هیچی نبودن و درعین حال همه چیز بودن. این خسنم میکنه که میرم یه جای جدید و ناگهان به ذهنم میرسه بعدن باید بیارمش اینجا ، و بعد از خودم میپرسم که آیا واقعن دوست دارم باهاش بیام اینجا؟

دیشب 4 ساعت تمام من سوال پرسیدم ازش و اون جواب داد. دروغ نمیگه. الکی چیزی نمیگه تا نگهم داره. هیچوقت دروغ نمیگه. بهم قول الکی نمیده و اینا خیلی خوبه. بهم میگه که این رابطه تا هرجاییم همینطوری ادامه پیدا کنه اون قیچوقت توان تموم کردنشو نداره. همیشه همینطوریه. همیشه طرف مونثه که شروع میکنه، طرف مونثه که ادامه میده و تموم میکنه. (جز درموارد خاص ) و این دنیا همیشه کارای سخت و مسولیتای بزرگ رو به عهده زن ها گذاشته.

دوست ندارم زندگیمو تو رابطه ای که چیزی ازش بهم نمیرسه حروم کنم. چون یه حسی خیلی قوی و محکم بهم میگه این رابطه تهش هیچی نیست. یا امروز تموم میشه، یا یک ماه دیگه و یا یک سال دیگه. قبلن حداقل این که بهم خوش میگذشت و حس خوبی داشتم باعث میشد ریسکشو بپذیرم. اما الان دارم چی دریافت میکنم از این رابطه؟ توجهای بی معنی. توجهایی که توجهن ولی هیچکس نمیدونه این توجها نشونه چیم. شایدم میدونه. شایدم میدونم که این توجهاش از ترسه. همیشه از اون آدماییه که میترسه از ازدست دادن. از اونایی که بیشتر از اینکه از بودن ذاراییاش خوشحال باشه از از دست دادنشون میترسه.

مامانشو خیلی دوست داره. باباشو خیلی دوست داره. و من نمیخوام بگم که نباید داشته باشه یا کمتر داشته باشه، ولی از اینکه حس میکنم انقد در مقابل اونا واسش بی ارزشم بدم میاد. انتظاریم ندارما، ولی میتونست انقد بم نزدیک نشه. و ترس من از روزیه که کاملن به وسیله اونا منع بشه. و من میدونم اونا دوستش دارن ولی نمیفهمنش. و میزان این عدم درک با 9 ماه فاصله در سال هی بیشتر و بیشتر میشه.

امین آدم وابسته ایه. آدم وابسته شدنه. و به قول خودش به شدت آسیب پذیره. میدونه چجور آدمیه. خودشو میشناسه. آدم خوبیه. قابل اعتماده، صادقه، بد کسی رو نمیخواد و کلی صفت خوب دیگه که واسم خیلی دوست داشتنین. اما نمیخوام زندگیمو سر چیزی بذارم که مال من نیست. کاش اینجا بود تا میتونسم تو چشماش نگاه کنم و همه اینارو بگم. اما نیست. میخوام ببینمش. میخوام انقد زنده و ملموس باشه واسم موقع گفتن این حرفا که بتونم تشخیص بدم واقعن چی تو ذهنمه.

من نمیخوام پیر شم تو این پروسه.

و همچنان منتظرم. منتظرم تا به یقین برسم. یه چیزی بشه تا به من نشون بده انتخابم واسه ادامه راه درسته. منتظرم ری از سفر بیاد و بشینم ساعت ها باهاش حرف بزنم. و اوه چقد که دلم براش تنگ شده.. :) نمیتونم چیزی به بابا یا مامان بگم، چون نمیخوام بگم چون میدونم جواباشونو.

و من همچنان منتظرم. منتظر. منتظر. منتظر ...

BREATH OF LIFE...

ما را در سایت BREATH OF LIFE دنبال می‌کنید

برچسب: دات, نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:56

صفحه بندی