این دو روز روزای خوبی بودن و از سه شنبه دوران مرخصیم شروع میشه. بعد از تولد ر میرم سفر احتمالن واسه یه مدت طولانی. دلم تنگ شده واسه ق. راستش نمیدونم بخاطر اینه که دیگه خیلی حرفی با هم نمیزنیم یا اینکه از حالش خبر ندارم یا اینکه رابطم با ار افول کرده. حس میکنم دیگه براش جذاب نیستم. نه که مشکل از من باشه. فقط اون انگار زود خسته میشه و همین که هنوز حرف داریم با هم بزنیم خودش خیلیه. دیگه خیلی چت نمیکنیم. خب صب تا ظهر با هم کار میکنیم ولی نمیدونم دیگه اونجوری نیست حسامون. نمیدونم چی تو سرش میگذره و نمیتونم کاملن بهش مطمئن باشم. به اینکه چیزایی که میگه برام همون چیزایی ان که واقعن هستن یا نه. میدونم دوستم داره ولی چقدر؟ فک میکنم باید به حسام بیشتر از حرفاش اعتماد کنم. اخرش بعد چن وقت همون چیزاییو میگه که خودم فهمیده بودم. نمیدونم. خوابم میاد. حالم خوبه و حس میکنم یجورایی دارم وقتمو تلف میکنم سر ابن رابطه و با اینکه این همه زور دارم میزنم انگار اخرش قرار نیست با هم به جایی برسیم چون اون آدمی نیست که من میخوام و اونم خودش نمیدونه چی میخواد اصلن. شاید باید دست از شک کردن به خودم بردارم و به دیگران شک کنم.
BREATH OF LIFE...ما را در سایت BREATH OF LIFE دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29